شما در حال مشاهده نسخه موبایل وبلاگ

شعر شیراز

هستید، برای مشاهده نسخه اصلی [اینجا] کلیک کنید.

سکو

بدترین مصدومت ای یار دبستانی شدم

در زمینِ بازیت صد بار زندانی شدم

شاعرت بودم هواداران به طبلم می زدند

تا که مشهورت کنم تک خوانِ میدانی شدم

پیشترها پاس میدادی به من گل می زدم

ناگهانی باختم بد شانس برهانی شدم

لحظه ها می رفت وُ بازی سرد وُ اعصابت خراب

داوران مبهوت وُ من شوتِ پشیمانی شدم

اینکه اخراجم نمودی هیچ تقصیرم نبود

بی تعارف در کنارت انگِ پیشانی شدم

از زمین وُ آسمان دیدی هوارم می کشند

وقت ِنقل وُ انتقالم بود ارزانی شدم

صبح فردا در جراید عکس ما را می زنند

آخرین قربانی از این فصل بحرانی شدم


محمد محسن خادم پور - 1389

قبلی نخست بعدی

کودکان کار

زمان ِ بی سرانجامیست

زمین از دست ما عاصیست


بشر درگیر ِ بی باکی ترین دوران ِ خودخواهیست


***
پدرها نام از فرزند می دزدند

و مادرها ...

و مادرها ی ناهمسر جهنم در شکم دارند

ظهور ِ کودکان ِ کار اجباری وَ زالوهای درباری

به جان ِ نرم ِ گُل افتاده می دوشند

***

و مرشدها ...

و مرشدها خطوط خویش می بافند

خدا را قطعه قطعه ساختند از ما جدا کردند

****
مدد جویان ِ بی چاره

در این بازی عروسکهای بازنده

برای لقمه ای نان ، خانه ای آرام وُ خوشبختی ی موهومی

میان ِ حفره های لال می میرند

***
دکان ِ شعبه های اعتقادی گرم و رنگینست

یهودی ها ، مسیحی ها ، مسلمانان

بساط ِ دین و بی دینی

وسنت ها و بدعت ها

و ها... ها.... های ِ ... بسیاری

بعنوان بهانه دست مردانِ خدا نشناس خود محور

چراغ ِ دخل ِ خونخواریست

***
زمین در گیر ِ بیزاریست

زمان زیر فشار ِ بمب ِ بدکیشیست


محمد محسن خادم پور - 1394


1